تایتل قالب


قصه ماجراهای جنگل دوستی (1) اتحاد حیوانات


 بنام خدا 
این اولین قصه من است که کامل نوشتم و به صورت یک کتاب صفحه بندی کردم. این داستان را سال 94 برای شرکت در مسابقه مدرسمون نوشتم و در 10 شماره بصورت دیجیتال چاپ کردم. یک نسخه را به مدرسه دادم که هنوز تا الان خبری ازش نیست. یک نسخه را به معلمم خانم سهرابی هدیه کردم. یک نسخه را هم به کتابخانه کلاسیمان در کلاس دوم هدیه کردم. 

  ماجراهای جنگل دوستی (1) 
  
نویسنده: محمد صدرا عبدالعلی زاده 
  
معلم و مشاور نویسنده : خانم سهرابی(معلم کلاس اول ابتدایی) 
  
تصویرسازی: محمدصدرا عبدالعلی زاده با همکاری سمیرا رعدی و مژگان عبدالعلی زاده 
  
صفحه‌آرایی: روشنک بهرام بیگی 
  
به نام خدا 
  
خورشید تازه طلوع کرده بود و نور زیبایش را روی جنگل دوستی پهن کرده‌بود. سنجاب کوچولو مثل همیشه  از خواب بیدار شد و می‌خواست از درخت پایین بیاید که دید آقا گرگه پایین درخت است. او فکرکرد آقا گرگه خوابیده، و از درخت پایین پرید که به دنبال چیزی برای خوردن بگردد؛ ولی آقا گرگه که بیدار بود دنبال سنجاب دوید تا او را بگیرد و بخورد. سنجاب کوچولو با سرعت ازهمان درختی که پایین آمده بود بالا رفت و از دست گرگ فرار کرد. 
  
  
یک ساعتی از این اتفاق گذشته بود و سنجاب کوچولو حسابی احساس گرسنگی می کرد. همین‌ موقع کمی دورتر از درخت موش‌کور از لانه‌اش بیرون آمد تا برای خودش غذایی پیدا کند . موش داشت به چپ و راست خودش نگاه میکرد که دید سنجاب کوچولو ناراحت بالای درخت نشسته با تعجب از او پرسید:" چرا ناراحت هستی؟" سنجاب به پایین درخت اشاره کرد و جواب داد : "بخاطر اینکه آقا گرگه پایین درخت نشسته و من نمی توانم پایین بیایم." 

(عکس جلد کتاب قبل از صفجه بندی نهایی) 
موش کور زیرک یادش آمد که چند روز قبل وقتی باران شدیدی می‌بارید و آب لانه‌اش را پر کرده‌بود همین سنجاب کوچولو به کمکش آمد و او را با خودش به لانه برد و تا وقتی باران قطع شد مهمان سنجاب کوچولو بود. او تصمیم گرفت هرطور شده به دوستش کمک کند. 
  
موش کور کمی فکر کرد و به یاد آفتاب پرست دانا افتاد. او دانا‌ترین حیوان جنگل دوستی است . جنگلی که این ماجراها در آن اتفاق افتاده است. موش به طرف محل زندگی آفتاب‌پرست دانا حرکت کرد. آفتاب پرست در گوشه دیگر جنگل در درخت دانایی زندگی می‌کند. موش با دیدن او همه ماجرا را برایش تعریف کرد. 
  
آفتاب‌پرست روزی را به خاطر آورد که طوفان شدید شاخ و برگ‌های جنگل را درهم شکسته بود و حیوانات هرکدام به سویی فرار می‌کردند. در این زمان یک شاخه بزرگ درخت شکسته و روی او افتاده بود. وقتی همه به فکر فرار و نجات جان خود بودند، سنجاب کوچولو بدون آنکه از چیزی بترسد به سمت آفتاب‌پرست می‌آید و با جویدن چند قسمت از درخت او را نجات می‌دهد. این شجاعت و مهربانی سنجاب همیشه در خاطر آفتاب پرست باقی مانده بود و دوست داشت هرطور شده محبت او را جبران کند. بنابراین با خودش فکر کرد چگونه می‌تواند راه حلی برای نجات جان سنجاب پیدا کند. 
  
طولی نکشید که یک فکر خوب از سرش گذشت. او به موش کور گفت که هرچه سریع تر به سراغ عنکبوت مهربان برود و او را با خود به پای بوته‌های تمشک که در نزدیکی درخت کاج بلند در محل زندگی سنجاب است بیاورد. خودش نیز به دنبال خانواده کبوتر تیز پرواز رفت تا آنها را از نقشه‌اش آگاه سازد. 
  
وقتی آفتاب‌پرست درباره مشکل سنجاب با کبوتران صحبت می‌کرد مادر کبوترها به یاد روزی افتاد که هنوز جوجه‌هایش از تخم بیرون نیامده بودند و او روی تخم‌هایش خوابیده بود. کبوتر درحالی که به شدت گرسنه بود منتظر پدر کبوترها بود تا برایش دانه بیاورد ولی ساعت‌ها می‌گذشت و از او خبری نبود و مادر کبوترها نمی‌دانست باید چکارکند. 
  
 در همین زمان بود که سنجاب کوچولو مقدار زیادی دانه برایش آورده و تا برگشتن پدر کبوترها کنارش مانده بود. آن روز وقتی پدر کبوترها برگشت از دیدن آن همه غذا در لانه تعجب کرد مادر همه چیز را برایش تعریف کرد. در همین هنگام جوجه ها نیز به دنیا آمدند و کار سنجاب کوچولو جان  مادر و دو جوجه را  نجات داده بود. 
  
 مادر کبوترها این قصه را بارها برای جوجه‌هایش تعریف کرده‌بود. خانواده کبوتران تیز پرواز که حالا چهار نفر شده بودند بعد از شنیدن نقشه آفتاب پرست همه باهم گفتند:" هرکاری که لازم باشد برای سنجاب خواهیم داد." 
  
در این هنگام سر و کله موش کور درحالی که عنکبوت را روی پشت خود سوار کرده بود پیدا شد. عنکبوت وقتی به حیوانات دیگر رسید بعد از سلام و احوال پرسی ماجرای دوستی خودش با سنجاب را تعریف کرد. او گفت: " روزی بادی شدید باعث پاره شدن تور من شد و قبل از آنکه بتوانم کاری برای خودم بکنم از آن بالا درون آبگیر افتادم. داشتم دست و پا میزدم و نزدیک بود غرق شوم که متوجه شاخه درختی شدم که به طرفم دراز شد. شاخه را گرفتم و خودم را از آب بیرون کشیدم. در این لحظه بود که متوجه شدم سنجاب کوچولو آن شاخه را برای کمک به من به طرفم دراز کرده بود. من فکر میکنم سنجاب کوچولو همیشه برای کمک کردن به حیوانات جنگل دوستی آماده است. پس من هم هرکاری بتوانم انجام می‌دهم." 
  
آفتاب پرست دانا وقتی دید همه کسانی که دورهم جمع شده‌اند ، از مهربانی های سنجاب کوچولو صحبت می‌کنند مطمئن شد که نقشه‌اش با موفقیت انجام خواهد شد. او از عنکبوت خواست محکم‌ترین توری را که تا کنون بافته برای بلند کردن  سنجاب کوچولو از روی درخت ببافد. بعد از آماده شدن توری، ازکبوتران تیزپرواز خواست که چهار طرف توری را بگیرند و به طرف سنجاب پرواز کنند. کبوتران پرواز کردند و روی شاخه درختی که لانه سنجاب آنجا بود نشستند و سنجاب خیلی سریع  به وسط توری دوید و کبوتران دوباره پرواز کردند و سنجاب را با خود به پای بوته تمشک یعنی جایی که دوستانش جمع شده بودند بردند. آنجا دوستان سنجاب داخل بوته و دور از چشم گرگ صبحانه مفصلی برای سنجاب آماده کرده بودند. 
  
بعد از خوردن صبحانه سنجاب کوچولو از همه دوستانش بخاطر این مهمانی عجیب تشکر کرد و گفت:" من امروز خیلی خوشحال هستم. شاید اگر آقا گرگه پای درخت نخوابیده بود این صبحانه خوردن دسته جمعی با دوستانم هم اتفاق نمیافتاد . اما چیز دیگری هم من را ناراحت می‌کند". 
  
 دوستانش یک صدا پرسیدند:" چه چیزی تورا ناراحت کرده بگو تا شاید بتوانیم کمکت کنیم". سنجاب به درخت کاج بلند اشاره کرد و گفت:" با وجود این گرگ من چطور می‌توانم به خانه‌ام برگردم؟" 
  
 در این هنگام آفتاب پرست لبخندی زد و به سنجاب گفت: " نگران نباش ما فکر آن را هم کرده‌ایم. وقتی داشتید صبحانه می‌خوردید من به بره زبل گفتم یک عروسک شکل خودش درست کند و آن را کنار چاله ای ببرد که نزدیک درخت کاج است." 
  
دقایقی بعد درحالی که همه پشت بوته های تمشک پنهان شده بودند عروسک بره را به آرامی طوری که گرگ متوجه نشود کنارچاله‌ای نزدیک درخت کاج قرار دادند. بعد بره صدای بع بع از خودش درآورد. گرگ که تا این لحظه متوجه بره نشده بود با شنیدن صدای بره سرش را به طرف صدا برگرداند و با دیدن عروسک بره فکر کرد یک بره واقعی آنجا نشسته پس به طرف او دوید و در یک لحظه روی بره پرید. 
  
 در همین لحظه حیوانات طنابی را که به عروسک بسته بودند کشیدند تا گرگ و عروسک داخل چاله بیافتند. گرگ وقتی به خودش آمد متوجه شد به جای بره گردن یک عروسک را گاز گرفته و به ته چاله افتاده است. در اثر این افتادن تمام بدنش درد گرفته بود اما داستان به اینجا ختم نشد بلکه دوستان سنجاب کوچولو برای آنکه درس عبرتی به گرگ بدهند سنگ‌ها و چوب هایی راکه از قبل آماده کرده بودند به طرف گرگ پرتاب کردند. گرگ بیچاره که متوجه شد دوستان سنجاب برای نجات او متحد شده‌اند فهمید که دیگر اینجا جای ماندن نیست. بنابراین دوتا پا داشت دوتا دیگر هم قرض کرد و پا به فرار گذاشت. بعد ها دیگر هیچ کس او را در جنگل دوستی ندید. 
  
حیوانات نیز این پیروزی را جشن گرفتند و  آن روز فهمیدند که هرکس مثل سنجاب کوچولو کارخوبی بکند خوبی می‌بیند و هرکس مثل آقا گرگه کار بدی بکند بدی می‌بیند. همچنین فهمیدند  وقتی باهم متحد شوند قدرت آن ها چند برابر می‌شود.
محمد صدرا عبدالعلی زاده ۲۸ آذر ۹۷ ، ۱۳:۳۷ ۱ ۰ ۲۹

نظرات (۱)

  • حسین
    دوشنبه ۳ دی ۹۷ , ۱۲:۴۳

    اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند

    پس اگر واقعا می خواهید چیزی اتفاق بیفته

    بهتره بیش از یکبار تلاش کنید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی